
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 11:6 توسط ارش x
|

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 11:4 توسط ارش x
|




+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 11:2 توسط ارش x
|



+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 10:49 توسط ارش x
|



![]()

![]()
![]()

+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 10:44 توسط ارش x
|

![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 10:41 توسط ارش x
|

چه می شد گر دل آشتفه من
به شهر چشم تو عادت نمی کرد
و ای کاش از نخست آن چشم هایت 
مــرا آواره غـربت نـمی کرد
چه زیبا بود اگر مرغ نگاهت
میان راز چشمان تو می ماند
تو می ماندی و او هم مثل یک کوچ
ز باغ دیده ات هجرت نمی کرد
تمام سایه روشن های احساس 
پر از آرامش مهتابیت بود 
ولیکن شاعر آیینه ها هم 
به خوبی درک این وسعت نمی کرد
زمانی که تو رفتی پاکی یاس
خلوص سبز گلدان را رها کرد
چه زیبا بود اگر را رها کرد
چه زیبا بود اگر از اولین گام
نگاهم با دلت صحبت نمی کرد
تو پیش از آن که در دل پا گذاری
تمام فال هایم رنگ غم داشت
ولی تو آمدی وبعد از آن دل
بدون چشم تو نیت نمی کرد

+
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 20:49 توسط ارش x
|
